صهباصهبا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 12 روز سن داره

عزیزترین

اولين سفر بعد از تولد

سلام بابايي جونم. هر روز برامون شيرينتر مي شي خانومي.نمي دوني كه همه هلاكتن.الان بيش از دو هفته شده كه اومديم تاجيكستان اقاجونو ببينيم.اين اولين سفر خارجيت البته بعد از تولدته.اينجا شب ها تو مسجد سفارت همه حلوا حلوات ميكنن،اما از وقتي عمه زهرا اومده نميذاره كسي بهت نزديك بشه... عزيزترينم ديشب اولين شب قدرت بود.ديشب خيلي دعاها واست كردم كه وقتي بزركتر شدي بهت ميكم.انشاالله كه هميشه سالم باشي. الان كه دارم برات مينويسم تو و ماماني اونقدر خسته شدين كه خوابين. قربانت بابا. ؛ )
29 مرداد 1390

دلتنگی

سلام بابایی. الان یک هفته شده که تو و مامانی رو ندیدم.فکر نمی کردم اینجوری وابسته بشم بهت صهبای بابا. خیلی دلتنگ شدم عزیزترینم.روزشماری میکنم که زودتر ببینمت. ...
1 مرداد 1390

ملكه ي اليزابت

اين روزها صهبا ملكه ي ساختمان شماره ي ٣٨ خيابان ستارخان شده است. هر روز تا اذان صبح حلقه ي وصل همسايه هاي طبقات ٣ و ٥ است . عزيزترين موجود زنده ي اين روزهاي ما... بحث امروز صبح ما بر اين است كه حضرت اشرف امروز صبحانه تخم مرغ عسلي ميل دارند يا كله و مغز و زبان ولي ايشان ترجيح دادند ما بحث كنيم و خودشان در خواب ناز سير كنند.
15 تير 1390

به صهبای عزیزم

سلام عزیزترینم. از وقتی اومدی همه رو مست کردی.دیگه خودت هستی و می بینی اینجا چه خبره. صهبا جونم ببخش که زود زود برات نمی نویسم آخه همه ساعتام پر شده از تو.شیر دادنت،خوابوندنت،عوض کردنت،لباس شستنت. با اینکه خیلی کاره اما واقعا شیرینه مثل عسل
30 خرداد 1390

روزهای به یاد ماندنی

واااااااااااااااااااااااااااااااااااای که چه روزای شیرینی سلام دخمل می دونیم که خوبی.من ومامانی داریم برات می نویسیم تو هم توی تخت و پارکت خوابیدی. این روزا خیلی سرمون شلوغه آخه عزیزترینمون اومده و روزگار ما رو دگرگون کرده.ما هم که بی تجربه و جو گیر ،هر چی می شه می دویم می ریم دکتر اطفال اونام می گن نی نی شما از ما هم سالم تره. این روزا فامیلا میان به دیدنت همه می گن ماشااله ما هم دوباره خدا رو شکر می کنیم چند ساعت دیگه 9 روزت تموم می شه،قرار بود فردا به دنیا بیایی حالا که دیدیمت می فهمیم که باید صبر ایوب رو داشتیم تا می تونستیم این 9 روز رو تحمل کنیم. راستی خیلی ادا بازیا    
21 خرداد 1390

خدایا شکرت

سلام بابایی! امروز 5 روزه شدی عزیزم.هر روز که می گذره بیشتر عاشقت می شم.بابا نشدی که بدونی چه حسیه و هیچ وقتم نمی شی که بدونی عزیزکم این روزا برای من شبیه یک رویاست.نمی دونی چه حس غریبی دارم وقتی تو بغلمی.الان می فهمم پدر شدن یعنی چی.حس بابا بزرگت یا بابایی من رو نسبت به من و عمو و عمه می فهمم. دخترکم با نگاه دقیق به جزییاتت بیشتر خدا رو شکر می کنم،انگار همه چیزتو نقاشی کردن. خدایا شکرت..... ...
17 خرداد 1390

تو اومددی

تولدت مبارک با یه تاخیر 1 روزه اخه امروز تو مامان رو مرخص کردن نمی دونی چه روزای پر هیجانی رو گذروندیم. پنج شنبه ساعت 7صبح رفتیم بیمارستان پارسیان تو ساعت 8 و 50 دقیقه اومدی دنیای ما رو روشن کردی.همه از وقتی ما رفتیم اتاق عمل منتظر دیدن روی ماه تو بودن.مامان ناهید،مانی،مامان بزرگ بابا،عمو و زن عموی بابا،دوستای بابا از تبریزم اومدن بابا رو دیدن.دایی و خاله و زن دایی هم اومدن همه رو کلی سر حال اوردی.روز اول یه خرده نازت زیاد بود.ولی امروز بهتری اخه اولین کار خرابیتو انجام دادی و ما کلی ذوق کردیم. اما خانمی کلا زیبای خفته ایا همش خوابی مانی خیلی خسته است کلی زحمت افتاده. ببخش مامانت کمی بی حاله نمی تونه خیلی جزئیات رو برات توضیح بده....
14 خرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عزیزترین می باشد